جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

88-پیشواز - فقط یه ماه مونده....

سلام پسرک مامان  این روزا پرم از یه عاشقونه ی آرووووم ، درسته که خیلی سخت میگذره ، درسته که شبا به جای تخت نرم و گرم مجبورم روی یه مبل به صورت نشسته بخوابم ، درسته که صبحا که از جام بلند میشم نه کمرم توان صاف شدن داره و نه مچ پاهام توان راه رفتن....(مثل پیرزنا) ، درسته که همش سردرد و بدن درد دارم‌ . خلاصه هر دردی که فکر کنی.....اما همه ی اینارو برای یه لحظه دیدنت به جون میخرم......طاقتم دیگه برای دیدنت طاقه . خداروشاکرم بابت دادنت بابت وجودت. خدایییییییییییییاا شکرت این مدت لگدای ناجور میزنی طوری که هرلحظه حس این رو دارم که نکنه به دنیا بیای. همش نگرانم و با هر تلنگری میخوام خودمو برسونم به بیمارستان . ساکت رو چیدم...
26 مرداد 1392
2916 0 130 ادامه مطلب

87-بار گناه داستان هفتم(7)

  من حتي اگر بخواهم روزي تو را فراموش کنم نميتوانم.... چون عطر جا مانده ي تنت بر پيراهنم هنوز مرا ديوانه ميکند شوريده و عاشق درست مثل روز اول فراموش کردن تو امريست محال لعنتی ...! امان از خاطراتتتتتتتتتت که همیشه مثل فیلم از جلوی چشمانم میگذرد...... رفتنت را باور ندارم هَــــنوز گـ ـآهــــے...! مَــــرآ بـ ـه جــــآن تـ ـو قَـــــسَم مـ ـے دَهَـــــند ببـــــین تَـــــنهـ ـآ مَـــن نیســـتَم کــــ ه رَفتَــــــنَت رآ بــآوَر نمـــــــے کُـــنَم...! ای کاااااااش زمان فقط اندکی به عقب برمیگشت........ برای بار هزارم خودمو تو آینه نگاه...
22 مرداد 1392

86-من یک زنم!!!!

سلام پسرم خوبی عسسسسسسسسسسسسل؟؟ الهی مامان قفونه خودت و دست و پاهات و لبت و چشمات و دماخت و نافت و کلا همه جااااااااات بره . کارم شده مثل رصد شناسا هر روز و ساعت و دقیقه و ثانیه هارو شمردن و غر زدن از اینکه پس ستاره کوچولوم کی میخواد خودش رو نشون مامان جون بده؟؟!!! خیلی غرغرو شدم . همش دوست دارم بشینم صبح تا شب با یکی درد و دل کنم و دمه دست تر از بابیت کسی رو پیدا نمیکنم . اونم که درس داره و همش سرش تو کتابه کللللللللللللی از دستم کلافه شده   البته چون دوسم داره به روی خودش نمیاره اما من میدونم که همش داره زیره لب دعا میکنه که من برم از صفحه ی روزگار محو شم   تازگی ها با اینکه خیییییییییییلی دارم سختی میکشم اما بدجوری به ...
18 مرداد 1392
10507 0 98 ادامه مطلب

80-بار گناه داستان ششم (۶)

  میدونی جوجه یه اصل بزرگ تو زندگی ما آدما هست..اونم اینه که خودمون فکر میکنیم که خیلی از همه چی آگاهی  داریم اما در واقع از همه چی بی اطلاعیم .... کلا اصل و پایه ی انسان اینجوریه ،،...اکثریت ظاهر بین هستن و متاسفانه تا بوده همین بوده .... وقتی یکیو میبینی که پشت بنز آخرین مدل نشسته و ی عینک ری بن اصل هم به چشم زده واخرین مارک سیگار هم گوشه ی لبشه و چندتا خونه و ی شرکت بزرگ داره و تو ظاهر هم خوشگل و خوشتیپ میزنه  زیره لب آه میکشیم و میگیم واااااااااای چه آدم خوشبختی ، عجب خونه و زندگیی ، این شخص بدون شک هیچ غمی نداره ...... غافل از اینکه بدونیم که سرطان داره زره زره تمام وجودش رو میخوره.... یا اینکه ب...
4 مرداد 1392

84-سونوی ناگهانی ماه هفتم

سلام دوستان نمیتونم خیلی زیاد بنویسم دیشب از شدت ناراحتی زیاد خآبم نبرد نمیتونم خیلی توضیح بدم اما جریان این مزاحم به این سادگیا که شما فکر میکنید نیست و ماجرا  بسی پیچیده تر از این حرفاست .... امروز هم به دلیل اینکه مارتیا از دیشب واسه مامانش تکون نخورده بود رفتیم بیمارستان و نوار قلب و آزمایش و سونو ....شکر خدا همه چی خوب بود .، فقط فشارم خیلی پایین بود که به خاطر همون بستری شدم برای سرم .... بد از زهری هم برگشتیم خونه.... پسر قشنگم توی ۷ ماهگی : پهنای استخون جمجمت هفت و ۳ دهم سانتی متر پهنای شکمت شش و ۸ دهم سانتیمتر وزنت ۱ کیلو و ۳ گرم هنوز هم کلی جا داری برای بزرگ شدن وضیت دهانه ی...
4 مرداد 1392
2515 0 123 ادامه مطلب

همین الان تمومش کنید.....

بسسسسسسسسسسسسسسسس کنین جم کنین این بساطتون رو با شما هستم رونا خانم که خودت رو جای سحر مامان آرتین جا زدی من آی پی دوستام رو خوب میشناسم و خوبم میدونم در پس پرده، که تو کی هستی واقعا ازت همچین انتظاری نداشتم به چه حقی بر میگردی به دوستای من انقدر توهین میکنی؟؟؟ کی بهت اجازه داده که خودت رو به جای سحر جا بزنی فکر کردی ما هم مثل خودت خریم جمش کن این میدون جنگی رو که راه انداختی از مدیریت همینجا خاهش میکنم که پیگیری کنه حق نداری  وبلاگ ی بچرو به گند بکشی حتا اگه شده وبمو حذف کنم و از اینجا برم نمیزارم که به دوستام بی حرمتی کنی مشکلت با منه نه با دوستای من اینو بفهم ...
4 مرداد 1392
2320 0 175 ادامه مطلب

83-یک جرعه محبت بنوشیم

سلام دوستان این مطلب اول از همه مربوط به شما میشه و در پس پرده مربوط به مارتیا اول از همه ، امروز صبح زانیار رو عمل کردن و ی عکس مربوط به شیوه ی عمل رباط ACL واستون میزارم تا یکمی آگاهی پیدا کنیم. شکر خدااااااااااااا عمل خوبی بود و دکترا از وضیتش کاملا راضی بودن حالش هم خوبه و فردا هم از بیمارستان مرخص میشه ، فقط خیییییلی باید مراقب باشه و همه کلی تاکید کردن که اگه میخاد زودتر خوب بشه باید خیلی هواسش به خودش باشه... دیگه اینکه بااااز هم از همتون که این مدت واقعا به فکرم بودین یک دنیا ممنونم ممنونم از اینکه توی همه ی شرایط انقدر هوامو دارین ، از دلداریهااتون و از جواب های کوبندتون به مزاحمین ممنونم ...
4 مرداد 1392
2936 0 111 ادامه مطلب

۷-81ماهگی مارتیا + لباسهای جیقیلی

سلام پسر مامان عزیزه دلم ۷ ماهگیت مبارک باشه عشقم ، دقیقا ۷ ماهه تمامه که تورو تو وجودم دارم و از این بابت که دیگه تهنا نیستم روزی میلیون ها بار خداروشکر میکنم . خوشحالم خوشحالم خوشحالم خوشحالم و بااااااااااااااز هم خوشحالم از داشتنت از بودنت از تکون خوردنت از لگدات  گاهی وقتا واژه ای برای توصیف احساسات وجود نداره... گاهی وقتا فقط دلم میخاد دستم رو بزارم رو دلم و محکم فشار بدم و با یه صدای آروم بگم: ممنونم که هستی... از خدا میخام تا کمکم کنه بتونم بهترین مادر واست باشم پس تو هم : بهترین فرزند برای من باش نمیخام بهت دروغ بگم ، یا خیلی بزرگونه حرف بزنم ...به ساده ترین صو...
4 مرداد 1392
1